تبليغاتX
آبان

اول از همه دوستانی که لطف دارند و تولد عشقولی منو تبریک گفتن تشکر میکنم.

در پاسخ به نظر آقای wolf هم همونطور که توی وبلاگ خودشون گفتم باید بگم که مطالب برای خیلی ها تکراریه ولی ممکنه واسه بعضی ها هم جدید باشه. من معمولا هر چیز واسه خودم جدید و جالب باشه میذارم. اگه فکر میکنید که این پست ها دیگه خسته کننده شده بگید. بی تعارف.

+ نوشته شده توسط Scorpio در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 9:24 |

بیچاره!

** واقعاً نمیدونی این آقاهه چرا کم آورده؟

خوب الان برات میگم: ایشون توی مسابقه معلومات عمومی شرکت کرده و سعی داره جایزه یک میلیون دلاری رو برنده بشه.

سوالهای مسابقه هم اِی ... زیاد سخت نبودا!

۱- جنگ صد ساله چقدر به طول انجامید؟
الف- ۱۱۶ سال
ب - ۹۹ سال
ج - ۱۰۰ سال
د - ۱۵۰ سال

۲- کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشوند؟
الف- برزیل
ب - شیلی
ج - پاناما
د- اکوادور

۳- روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف- ژانویه
ب- سپتامبر
ج- اکتبر
د - نوامبر

۴- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف- ادر
ب- آلبرت
ج - جرج
د- مانوئل

۵- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از نام کدام حیوان گرفته شده است؟
الف- قناری
ب- کانگورو
ج- توله سگ
د- موش

** خوب شرکت کننده محترم در اینجا انصراف میدهد.

دیدید گفتم زیاد سخت نبود!

حالا که حسابی به این بنده خدا خندیدید و کلی خودتان را گرفته اید که جواب سوالها رو میدونید، من پاسخ های صحیح رو براتون میذارم تا با جوابهای خودتون مقایسه کنید.

۱-جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷-۱۴۵۳)
۲-کلاه پاناما در اکوادور تولید میشود.
۳-انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.
۴-اسم شاه جرج، آلبرت بوده که پس از رسیدن به پادشاهی تغییر نام داد.
۵-توله سگ. اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ!

خوب، نظرتون چیه؟ معلومات عمومیتون در چه حد بود؟ 

برگرفته از سایت روزنه

+ نوشته شده توسط Scorpio در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 8:59 |
 
** متن زیر را در مورد تابلو "شام آخر" با دقت بخوانید و در آن تعمق کنید...

Last Supper

"لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد.
او می بایست نیکی را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا" (یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفته بود به او خیانت کند) تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی ازجوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی بر داشت.

سه سال گذشت.

تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود اما "داوینچی" هنوز برای "یهودا" مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. از دستیاراش خواست او را به کلیسا بیاورند. چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند. دستیاران سر پا نگهش داشتند. در همان وضع "داوینچی" از خطوط بی تقوایی و گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد.

وقتی کار تمام شد گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشم هایش را باز کرد نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:

"من این تابلو را قبلا دیده ام"

"داوینچی" شگفت زده پرسید: "کی؟"

وی گفت: "سه سال قبل، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم موقعی که در یک گروه همسرایی آواز میخواندم، زندگی پر از رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم." !!!

برگرفته از کتاب (شیطان و دوشیزه پریم) پائولو کوئیلو
با تشکر از وبلاگ سوخته دلان

+ نوشته شده توسط Scorpio در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 14:21 |

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن...

سلام به دوستای گل بلبلم

تو رو خدا ببخشید اگه هر روز میاید اینجا و همون پست های تکراری رو میبینید!  
(داشتی چه خودمو تحویل گرفتم؟! - هر روز میاید اینجا!!!)

آخه آخر هفته تولد عشقمه. میخوام براش یه جشن کوچولو بگیرم. چند تا از دوستا رو هم دعوت کنم تا بیان دور هم باشیم. البته خودش خبر نداره و به قول امروزی ها میخوام سورپرایز باشه.

حالا دیگه من باید برم. هر وقت کارهام تموم شد گوله میام پیش شما.
دعا کنید که مهمونی خوب و خوش برگزار بشه. بابای.

+ نوشته شده توسط Scorpio در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 9:14 |

** به غضنفر میگن: کجا داری میری؟ میگه: دارم برمیگردم! 

** غضنفر با بچه هاش گرگم و گله میبرم باز میکرده، جو میگیردش یکی از بچه ها رو میخوره!  

** یارو میگه: جناب سروان منو واسه چی آوردید اینجا؟ میگن: واسه عرق خوری. میگه: خوب پس چرا نمیارید بخوریم؟!!! 

** "ناممکن واژه ای از لغت نامه احمق هاست."

** "اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام میدادید، همان نتیجه ای را میگیرید که همیشه میگرفتید!" 

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 10:59 |
پشت این نقاب خنده 
                                پشت این نگاه شاد

چهره‌ی خموش مرد دیگری ‌ست !

مرد دیگری که سال‌های سال
                                        در سکوت و انزوای محض

بی‌امید بی‌امید بی‌امید ٬
                                   زیسته

مرد دیگری که ــ پشت این نقاب خنده ــ
                                    هر زمان ٬ به هر بهانه ٬ 
                                                      با تمام قلب خود گریسته !

"فریدون مشیری"

تا حالا هیچ فکر کردی تو دل آدمهای دور و برت چی میگذره؟
هیچ وقت دوست داشتی بدونی شبها که چراغها رو روشن میکنن، پشت هر کدوم از پنجره ها چی میگذره؟
نکنه تو هم از اون دست آدمهایی که عقیده دارن :
                                     "رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون"؟!!
اگه اینطوره باید خدمتتون عرض کنم که هرگز این جمله عمومیت نداره. خیلی وقتها شما آدمهای شاد و سرزنده ای رو میبینید که شاید یه ستاره هم توی آسمون دلشون سوسو نمیزنه و در عوض هستند کسانیکه هیچ مشکل اساسی در زندگی ندارند ولی افسرده و غمگینند.

منکه هیچوقت سر از این اسرار و حکمت الهی در نیاوردم و نتونستم بفهمم که این همه مشکلات چرا و چه شکلی روی سر من هوار میشه، فقط میدونم باید صبر کرد.
                                                   صبر...صبر...صبر...

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 9:51 |

وبلاگ شما رو دیدم. جالب بود.

خوشحالم که هنوز توی این دنیای وحشی کسانی مثل شما با احساس وجود دارند.

موفق و پیروز باشید.   ===>   mahshar - haker

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 9:10 |
سمیرا، نیلسا و صبای عزیزم ممنون که به ما سر میزنید.

صبا تازه به وبلاگ ما پیوسته، اینم لینک وبلاگ جالبشه:  طراح لباس

موفق باشید دوستان من.

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 16:35 |

** چندی قبل این حقیر شروع به نوشتن مطلب بر اساس رکوردهای کتاب گینس کرد. امروز گفتم بهتره سرگذشت گردآوری این کتاب رو براتون بنویسم.

در دهم نوامبر1951، سر هوگ بیور - مدیر کارخانه نوشابه گینس - برای شرکت در مراسم شکار به یکی از شکارگاه‌های اطراف لندن رفت. در آنجا این بحث که سریع‌ترین مسابقه پرواز پرنده در اروپا کدام رقابت بوده است، میان هوگ بیور و دوستانش آغاز شد و بی‌نتیجه ماند.

آن روز عصر، هوگ بیور ساعت‌ها به این مسئله فکر کرد که نه فقط نمی‌شود سریع‌ترین رقابت پرواز پرنده‌ها در اروپا را ثابت کرد بلکه برای هزاران سؤال دیگری هم که درباره بالاترین رکوردها ایجاد می‌شود، یک منبع پاسخگو و قابل مراجعه وجود ندارد. او فکر کرد کتابی که رکوردهای مختلف را در خودش ثبت و ضبط کند، شهرت و رواج خوبی خواهد یافت.

ایده بیور زمانی به واقعیت تبدیل شد که کریستوفر چاتاوی را استخدام کرد. کریستوفر برای عملی‌کردن طرح بیور از 2 همکار دانشگاهی خود - نوریس و رز‌مک‌ورتر - کمک خواست. این 2برادر، صاحب بزرگ‌ترین آژانس پیداکردن «ترین»‌ها بودند و نتیجه همکاری آنها «کتاب رکوردهای گینس» بود که در آگوست 1954 چاپ و در یک هزار نسخه منتشر شد.

یک سال بعد در27 آگوست 1955، دومین ویرایش گینس در 198 صفحه وارد بازار و تا کریسمس همان سال به پرفروش‌ترین کتاب بریتانیا تبدیل شد. کتاب گینس سال بعد علاوه بر بریتانیا، در آمریکا نیز منتشر شد و 70 هزار نسخه از آن به فروش رفت.

از این زمان به بعد، کتاب رکوردهای گینس تبدیل به یک اتفاق هیجان برانگیز شد و ویرایش‌های جدیدتری از آن عرضه شدند. با گذشت زمان نيز اين كتاب، به یک رویداد سالانه تبديل شد و هر سال در ماه اکتبر، همزمان با جنجال‌های کریسمس منتشر می‌شود.

برادران ورتر سال‌ها انتشار کتاب‌‌ رکوردهای گینس را ادامه دادند. هر دو  برادرحافظه اعجاب‌انگیزی داشتند و بعد از انتشار کتاب گینس، برنامه «رکوردشکن‌ها» را در تلویزیون اجرا می‌کردند. آنها در این برنامه به سؤالات مخاطبان درباره بالاترین رکوردها در حوزه‌های مختلف جواب می‌دادند و بیشتر اوقات هم جواب‌های درست می‌دادند.

این آقای خوشحال لهستانی رکورددار داشتن پلاک ماشین است!

برگرفته از سایت: سایت همشهری آنلاین

+ نوشته شده توسط Scorpio در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 10:41 |
خانم یا آقای محترم، دوست عزیز.

از اینکه به وبلاگ عقربها اومدید از شما متشکرم. من قبلاً افتخار آشنایی با سایت شما رو داشتم. ازسایر دوستانی هم که به نوعی با مارک HP سر و کار دارند دعوت میکنم تا سری به شما بزنند.

موفق و پیروز باشید و روزگارتان در آرامش سپری شود.

سایت ایران اچ پی

+ نوشته شده توسط Scorpio در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 11:54 |
سوده عزیزم.

تولدت مبارک. متاسفم که اونجا نیستم تا روز قشنگ تولدت رو با هم جشن بگیریم. دوستت دارم. امیدوارم صد سال !!! زنده باشی و موفق و سربلند.

آبرو...

اینم شخص شخیص همسر آینده که داره بهت تبریک میگه. بد دست و دلبازه ها نه؟!!!

+ نوشته شده توسط Scorpio در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 11:46 |

من واقعا متاسفم!

 

این یکی فکر کنم تقصیر خودش بوده !!!!

برگرفته از وبلاگ: حیف از جوونیم

+ نوشته شده توسط Scorpio در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 11:24 |

سلام عزیزم.
مرسی که به من سر میزنی. راست میگی حق با توست. اگه منظورت این وبلاگه که به روی چشم شما رو هم اضافه کردم. ولی اگه منظورت یاهو باشه باید بگم که اون محیط خیلی واسم غریبه است. تو رو هم جزو دوستان اضافه کرده بودم ولی نمیدونم چی شد. اصلا نمیتونم درست و حسابی کنترلش کنم. حالا راه میفتم یواش یواش ...

+ نوشته شده توسط Scorpio در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 14:4 |
سلام دوست خوب.

البته باید ببخشی اگه شما خانم نیستی و آقا تشریف دارید! من از روی اسمتون حدس زدم که یک اسم دخترانه است. ممنون که به وبلاگ آبانی ها اومدید. من سوار قایق شدم و خودم رو به وبلاگ شما رسوندم. مدتی هم ذهنم در بحر عمیقش غوطه ور بود. شما از امروز از دوستان عقربها خواهید بود.

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط Scorpio در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 16:38 |

میلاد حضرت علی و روز پدر مبارک

باز هم یک سال دیگه گذشت و باز روز پدر رسید.

و من باز به خاطر آوردم که اون روز توی اون تصادف لعنتی چه گوهر نایابی رو از دست دادم.

دوستت دارم بابا. خودت میدونی که همیشه و همیشه این دختر کوچولوی عزیز دردونه به یادت بوده و هست. هیچ کس نتونست توی این ۱۵ سال جای خالی تو رو برام پر کنه.

چقدر زود رفتی؟!

امروز نمیخوام دوباره درد کهنه ی تنهایی رو به رخت بکشم و گلایه از سفر نابهنگامت کنم. امروز اومدم بگم پدر عزیزم روزت مبارک.

ولادت امیر مومنان و روز بزرگداشت مقام پدر رو به همه ی مردهای ایرونی مخصوصاً عقربهاشون تبریک میگم. حالا که باب شده به پسرها هم تبریک میگن، خوب روز شما آقا پسرها هم مبارک.

تبریک مخصوص برای همسر عزیزم و سروشی که میدونم منتظر تبریک بودند!!! 

+ نوشته شده توسط Scorpio در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 8:0 |
سلام دوست خوب.
به وبلاگ آّبانی ها خوش اومدی.
من به سایت شما رفتم و عضو هم شدم. امیدوارم هرچه بیشتر از پیش موفق باشید.
                                                               wWw.FaDownload.Com
+ نوشته شده توسط Scorpio در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 14:14 |


کجای این شب کهنه، بیاویزم قبای ژنده خویش را...

نیما یوشیج - متولد آبان

"علی اسفندیاری" در ۲۱ آبان ماه سال ۱۲۷۴ خورشیدی در دهکده ی دور افتاده ی "یوش" در استان مازندران متولد شد. او پسر بزرگ ابراهيم خان اعظام السلطنه (نوری) است که مردی شجاع و آتشی مزاج از افراد یکی از دودمانهای قدیم شمال ایران بود. مادرش نیز زنی با فرهنگ بود که پایه و اساس آشنایی او با ادبیات و هنر است.

او در مورد کودکی خود میگوید: " از تمام دوره بچگی خودم جز زد و خوردهای وحشيانه و چيزهای مربوط به زندگی كوچ نشينی و تفريحات ساده آنها، در آرامش يكنواخت و كور و بی خبر از همه جا، چيزی ندارم."

وی خواندن و نوشتن را در همان دهکده نزد آخوند ده فرا گرفت که از شکنجه ها و رفتار وی نیز خاطره خوشی نداشت.

در دوازده سالگی به همراه خانواده به تهران کوچ کرد و در مدرسه ی "سن لویی" که یک مدرسه کاتولیک به زبان فرانسه بود مشغول به تحصیل بود. به گفته ی خود او: " دوره تخصص من از اينجا شروع می شود. سالهای اول زندگی مدرسه من به زد و خورد با بچه ها گذشت. وضع رفتار و سكنات من، كنارگيری و حجبی كه مخصوص بچه های تربيت شده در بيرون شهر است؛ موضوعی بود كه در مدرسه مسخره بر می داشت. هنر من خوب پريدن و با رفيقم حسین پژمان فرار از مدرسه بود. من در مدرسه خوب كار نمی كردم، فقط نمرات نقاشی به داد من می رسيد. اما بعدها، درهمان مدرسه، مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار، كه نظام وفا شاعر بنام  امروز باشد مرا به خط شعر گفتن انداخت."

او در ابتدا مانند روش متداول آن زمان به سبک خراسانی شعر میگفت. این تاریخ مقارن بود با سال هایی که جنگ جهانی اول ادامه داشت. در آن زمان وی می توانست اخبار جنگ را به زبان فرانسه بخواند. آشنایی با زبان خارجی راه تازه ای را پیش پای وی گذاشت.

اسفندیاری در اسفند ماه سال ۱۳۰۰ با سرودن «قصه رنگ پریده» در عرصه ادب نوین، نوع زیبایی شناسی نوینی را ابداع کرد. این کتاب به عنوان نخستین دفتر شعر "نیما"، با سرمایه شخصی در سی صفحه منتشر شد. و از این تاریخ نیما یوشیج در کالبد علی اسفندیاری متولد شد. او نام خود را به نیما (نیما یوشیج) تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود. او با همین نام شعرهای خود را امضاء میکرد.

نیما یوشیج - متولد آبان

نیما در روز پنج شنبه ۱۶ دی ماه سال ۱۳۳۸ در شمیران تهران به علت بیماری ذات الریه درگذشت و او را در امام زاده عبدالله تهران دفن کردند. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی جسد او را به خانه اش در یوش منتقل کردند و در وسط حیاط به خاک سپردند.

نیما پدر شعر نوین در ایران مانند سایر متولدین این ماه سنت شکن بود و دلیلی برای حبس خود در چهارچوب سروده های نظم قدیم نمیدید. او در مقابل تمسخر و استهزاء دیگران چون کوه مقاومت کرد و راه را برای شاعران برجسته ی پس از خود چون احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری هموار ساخت.

سرگذشت کامل وی را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Scorpio در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 11:19 |

قبل از هر چیز باید بگم هر کی هستی و هر چی هستی
                                                    به وبلاگ عقربها خوش اومدی.

دوست عزیز خانم بوسه.
من از وبلاگ شما «آخرین حرف» دیدن کردم. واسم خیلی جالب بود. خوب البته من قبلاْ راجع به ترانس سکشوآل ها یه چیزایی میدونستم ولی هرگز درباره اشون فکر نکرده بودم. هیچ وقت نمیدونستم که این افراد چه مشکلاتی میتونند داشته باشند و چه دل پر دردی دارند.

منم مثل بقیه مردم وقتی فیلم خانم میلانی رو دیدم به اون آقای مزبور خندیدم! 

خوب اینم بگم همونطور که خودتون گفتید از اون آقا یا کاراکترهای شبیه ایشون فقط برای خنده و رفع کسالت در فیلم استفاده میشه و بیننده خیلی هم مقصر نیست. فقط از این ناراحتم که چرا تا امروز به این موضوع فکر نکرده بودم که شاید این قبیل افراد هم به اندازه ی ما حق زندگی کردن و لذت بردن از زندگی را دارند. چرا ما با نگاههای ملامتگر و تمسخر آمیزمون اونها را آزار میدیم؟

من همیشه میدونستم که این عارضه غیرارادیه ولی با شرمندگی باید بگم که خود من هم اصطلاحا خیلی با این جور آدما حال نمیکردم. ولی قسم میخورم که با خوندن وبلاگ شما نظرم عوض شد. امیدوارم در زندگی موفق و پیروز باشید و فرهنگ مردم ما به سمتی بره که شما و دوستانتون بتونید راحت زندگی کنید.

آخرین حرف نوشته ی بوسه

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 12:22 |

** ضمن عذرخواهی بابت تاخیر از کسانیکه آموزش آرایش رو پیگیری میکردند امروز این بحث رو ادامه میدیم با آرایش گام به گام.

اولین گام برای آرایش توجه به ابروان است.
ابروان نقش قاب را برای چشم بازی میکنند، یک تصویر زیبا در قاب زیبا و مناسب جلوه بیشتری پیدا میکند. ابروان کمک میکنند که چشمها و صورت قشنگی واقعی خودشان را بیشتر نشان دهند، البته در صورتی که مرتب و فرم گرفته باشند.

باید بیشتر سعی کنیم که ابروها را تا حد امکان طبیعی نگهداریم. بعضی ابروها فقط نیاز به برداشتن چند تار مو بعضی با تغییر دادن فرم کامل میشوند. البته موقع برداشتن ابرو باید توجه داشت که موها یکی یکی و در جهت رشد مو برداشته شوند. برای برداشتن ابرو حتما لازم است چند نکته رعایت شود:

۱- باید توجه داشته باشیم که چگونه فرم ابروان را پیدا کنیم. مداد را در امتداد بینی تا گوشه داخلی چشم [بطور مستقیم] میگذاریم، به این ترتیب خط شروع ابرو مشخص میشود. موهای بین دو ابرو را باید برداشت. مداد را کنار بینی میگذاریم به طوریکه امتداد آن از وسط مردمک چشم بگذرد، و یا به طور عمودی روی صورت قرار میدهیم تا از کنار لبه خارجی چشم عبور کند. حال محل بالاترین نقطه ابرو را مشخص میکنیم. نهایتاْ مداد را کنار بینی، در مسیری که از گوشه خارجی جشم عبور میکند قرار میدهیم تا نقطه انتهایی ابرو را مشخص کنیم. 

۲- ابروی خوش فرم به زیبایی و جذابیت صورت میفزاید تا حدی که حتی با حرکت ابرو و چشم میتوانیم احساس خودمان را نیز ابراز کنیم. وقتی ابروها باریک و بالا هستند به صورت حالتی میدهند که بیننده را بیشتر متوجه ابروها میکند تا سایر اعضای صورت. ابروهایی که فاصله بین آنها زیاد باشد و گوشه خارجی ابرو کمی رو به پایین باشد نگاهی خالی و بیتفاوت به چشم میدهد.
ابروهای پهن و نزدیک به هم چهره را اخم آلود و ترشرو نشان میدهد.

۳- فاصله طبیعی بین دو چشم در ابروهای طبیعی برابر است با پهنای یک چشم.
در چشم های نزدیک به هم باید فاصله ابروها را به اندازه پهنای یک چشم بگیریم و اشکالی ندارد که مداد اندازه گیری کمی در گوشه داخلی چشم به طرف چشم قرار بگیرد.
برای چشم های دور از هم نیز فاصله دو ابرو را به اندازه یک چشم فرض میکنیم و مداد را جهت اندازه گیری کمی داخل تر قرار میدهیم، البته در گوشه خارجی چشم.

۴- در بعضی افراد ابروها رو به پایین رشد میکنند که حتما باید آنها را با قیچی مخصوص ابرو و مژه کوتاه کنیم و جالب است که در این نوع ابروها حتی مژه ها هم مسیر رشدشان به طرف پایین و مستقیم است. همه ی آنها را میتوانیم به وسیله ی فر مژه تاب بدهیم.

برگرفته از کتاب:
آرایش راز زیبایی و جوانی

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 10:50 |

** راست میگی، بی ادب شدم.
من واقعاْ شرمنده ام ...         ولی باحال بودنا!!!     
من همین جا از تمام عابرین پاستوریزه بابت پست جدید SMS عذرخواهی میکنم.
خوب شد. راحت شدی؟

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 9:58 |

استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت.
آن را بالا گرفت که همه ببینند و آنگاه از شاگردان خود پرسید:
"به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟"

شاگردان پاسخ دادند: " ۵۰ گرم - ۱۰۰ گرم - ۱۵۰ گرم ..."

استاد گفت: "من هم بدون وزن کردن نمیتوانم بگویم وزن دقیق آن چقدر است، ولی به هرحال سنگین نیست. حال سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟"

شاگردان پاسخ دادند: "هیچ اتفاقی نمی افتد."

استاد پرسید: "خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟"

یکی از شاگردان گفت: "دستتان کم کم درد میگیرد."

استاد گفت: "حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟"

شاگرد دیگری گفت: " جسارتاً دستتان بی حس خواهد شد! عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید!" و همه ی شاگردان خندیدند.

استاد گفت: "خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن این لیوان تغییر کرده است؟"

شاگردان گفتند: "نه..."

استاد با زیرکی پرسید: "پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من چه باید بکنم؟"

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: "لیوان را زمین بگذارید!"

استاد گفت: "دقیقاً!!! این راه چاره است. نه برای لیوان که برای مشکلات زندگی!"
اگر مشکلات را برای چند دقیقه در ذهن خود نگه دارید اشکالی ندارد، اگر برای مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ذهن شما به درد خواهد آمد. اگر بیشتر از آن نگهشان دارید فلجتان میکنند و دیگر قادر به فکر کردن و انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم تر اینست که در پایان هر روز و قبل از خواب آنها را زمین بگذارید. با این کار تحت فشار قرار نگرفته و هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده ی هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید برآیید."

دوست من یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری!

زندگی همین است.

 

+ نوشته شده توسط Scorpio در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 16:20 |

** به ترکه میگن اگه آب نبود چی میشد؟
    میگه: نمیتونستیم شنا یاد بگیریم... اونوقت غرق میشدیم!   

** و خداوند به موسی فرمود: "عصایت را بیفکن!" موسی اطاعت کرد. سپس ندا آمد "حالا اگه جر‌ات داری ورش دار"
                 <برگرفته از کتاب سرگذشت موسی در قزوین>

** ترکه و رشتیه تو جهنم همدیگه رو میبینن.
     رشتیه به ترکه میگه: تو چه جوری مردی؟
     ترکه میگه: از سرما. توچطور؟
     رشتیه میگه: من از تعجب مردم. ترکه میگه: یعنی چی؟ چطوری؟
     رشتیه میگه: والله من رفتم خونه دیدم خانم بدون لباس روی تخته. همه جا رو نگاه کردم، زیرتخت - تو کمد -  توحموم - دستشویی حتی تو انباری. خلاصه همه جا رو نگاه کردم ولی هیچکی نبود. منم از تعجب سکته کردم و الان در خدمت شمام.
     ترکه میگه: خاک برسرت! خوب توی فریزر رو هم نگاه میکردی، نه تو از تعجب میمردی نه من از سرما!!!

What is the difference between the girls of ages : 8, 18, 28,38, 48 and 58?
     08 - You take her to bed and tell her a story.
     18 - You tell her a story and take her to bed.
     28 - You don't need to tell her any story to take her to bed.
     38 - She tells you a story and takes you to bed.
     48 - You tell her a story to avoid going to bed.
     58 - You stay in bed all day to avoid her story.

 !!!  به ترکه میگن تا حالا گول خوردی میگه آدم که گول نمخوره  گول آدمو میخوره **

+ نوشته شده توسط Scorpio در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 15:57 |