تبليغاتX
آبان

احسان خواجه امیری - تیتراژ سریال میوه ممنوعه

میشه خدا رو حس کرد، تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق و گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم، بی اعتقاد میره

هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره !!!

وقتی که عشق آخر، تصمیمشو بگیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره...

ترسیده بودم از عشق، عاشقتر از همیشه

هر چی محال میشد، با عشق داره میشه

انگار داره میشه...

عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبه است

از لحظه های حوا، حوا میمونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پا شه

شاید خدا قصه تو، از نو نوشته باشه...

 

دانلود تیتراژ پایانی زیبای سریال میوه ی ممنوعه

با صدای احسان خواجه امیری

-= 128kbps=-        -= 64kbps =-

* به نظر من که خیلی زیبا و پرمعنا است. تقدیم به تمام عاشقان

+ نوشته شده توسط Scorpio در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 10:39 |

مراقب عمر گرانبها باش!!! 

 

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای 10 توماني پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد. (به دنبال گنج!)

او در مدت زندگیش ،۲۹۶ سکه ی 10 توماني ،۱۶ سکه ی ۲۵ توماني  ، ۲  اسكناس 500 صدتوماني  و یک اسکناس مچاله شده ی هزارتوماني  پیدا کرد. یعنی در مجموع 5 هزار و سيصد و شصت تومان ...
در برابر به دست آوردن این 5 هزار و سيصد و شصت تومان ، او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید، درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد؛
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان ِ در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...
 
آيا شده راحتي كاري و عادت به آن كار ،‌ موجب شود چشم خود را بر استعدادها ، توانمنديها و نبوغ خود ببنديد و يك عمر به خيال اينكه به دنبال راحتي هستيد، ارزشهاي بالاتري را از دست بدهيد؟
ناگهان وقت رفتن سر ميرسد و ما چرتكه مي اندازيم ، مي بينيم جمع همه عمرمان چند كيلو طلا شده است! همان چيزي كه مي انديشيديم براي ما آسايش و احترام و ارزش مي آورد.
 
ارزش هر كس برابر با آرزوهايش است.
ارزش هر كس مساوي آن چيزي است كه برايش تلاش مي كند.
ارزش هر كس به اندازه آن چيزي است كه از دست دادنش غمگينش مي كند و به دست آوردنش شادش مي كند.
 
راستي بهاي شما چيست؟!
 
بياييم در زندگي خود كه ثانيه هاي آن را به سرعت از دست مي دهيم ، خود را ارزان نفروشيم. شما چند سال از دست داده ايد؟! چند ماه ؟ چند ساعت ؟ چند دقيقه؟ چند ثانيه؟! يك حسابي بكنيد ببيند در برابر آن چه چيزي به دست آورديد؟
 
با تشکر از سایت همدردی دات کام
+ نوشته شده توسط Scorpio در یکشنبه 25 شهریور1386 و ساعت 12:3 |
سلام به همگی.

من در ارتباط با ۲ پست گذشته، یه مروری کردم به زندگی خودم، و دیدم تقریبا هیچ کدوم از اهدافی رو که تعیین کرده بودم بدست نیاوردم. علتش هم خیلی ساده بود. اصلا اقدامی براشون نکردم!!!

در همین رابطه تغییراتی دادم که باعث شده نتونم وبلاگم رو بروز کنم. ولی این وضع موقتیه. تا زمانی که نظم امور دستم بیاد.

راستی شماها چکار کردین؟ همین موفقیتو میگم دیگه!

+ نوشته شده توسط Scorpio در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت 12:7 |
وقتی به چهره ی تو نگاه میکنم، به شوخ طبعی خدا پی میبرم!!!  

 

+ نوشته شده توسط Scorpio در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 10:14 |
میخوام از همینجا به تمام دوستانی که دعوتم رو پذیرفتند و به وبلاگ عقربها اومدند سلام کنم و ازشون تشکر کنم.

امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشید.

کلید موفقیت در دستان توست!

خیلی دوست دارم بتونیم با کمک هم این خیل عظیم رو از این سردرگمی و پرسه زدن در دایره دوار روزمرگی ها بیرون بیاریم. ما همگی داریم دور خودمون میچرخیم و اگه دقت کنید تقریباً هیچ پیشرفتی به جلو نداریم.

گردش روز و ماه و سال به سرعت اتفاق میفته و دریغ از ...

سهم ما بیشتر از اینهاست. ما در کشوری متولد شدیم و روزگار میگذرونیم که شب و روز به کوروش و داریوش و تمدن دو سه هزار سالش می نازیم. ولی صد افسوس.

خدایی از بین خودتون و دوستاتون و تمام جوانهایی که دور و برتون میشناسید (توی خانواده - فامیل - محله - مدرسه - دانشگاه و ...) چند نفر هستند که تمام تلاششون رو برای خوب زندگی کردن و کسب موفقیت می کنند.

من اصلا نمیگم موفقیت یعنی دستیابی به علم و دانش یا حتی پول. بلکه از نظر من موفقیت یعنی رسیدن به اهداف مهم شخصی.

اصلا چند نفر رو میشناسید که اهداف مهم زندگیشون رو مشخص کرده باشند؟!

باری به هر جهت روزگار میگذرونیم و بر حسب عادات و هنجارهایی که جامعه برامون مشخص کرده گام برمیداریم. یعنی اول میریم مدرسه، بعد احتمالا دانشگاه، اگه نشد سر کار، بعدش هم ازدواج میکنیم، خوب یا بد! به هرحال بچه دار میشیم، پیر میشیم و فاتحه!

دوست دارم از این به بعد بیشتر دربارش حرف بزنیم. ولی فعلا دیگه زیاد روده درازی نمیکنم. تا بعد.

+ نوشته شده توسط Scorpio در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 16:22 |

موفقیت از آن من است!!!


سلام به همه ی شما دوستان عزیزم.

ممنونم که دعوتم رو پذیرفتید و به اینجا اومدید.

امروز من یه سوال از شما دارم. میخوام بدونم که بزرگترین هدف زندگیتون چیه و برای رسیدن به اون چه راهی رو طی کردید و یا چه برنامه ریزیهایی دارید.

خواهش میکنم جواب سوالمو با دقت و حوصله بدید.

هدف من از طرح این پرسش اینه که اون بچه هایی که هدف مشترک دارند بتونند از ایده های دوستای دیگه اشون کمک بگیرند.

کسی چه میدونه، شاید اصلاً تو باعث بشی مسیر زندگی یه انسان دیگه هم تغییر کنه.

ببینم شما اصلا هدف بزرگی تو زندگی دارید؟؟!!

جواب یادتون نره. من منتظرم...

راستی! عید همگی مبارک. تعطیلات خوبی داشته باشین... 

+ نوشته شده توسط Scorpio در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 14:25 |

اردبيل اول است
ایرانیان در 4 بخش، عنوان «ترین‌های» گینس را به خود اختصاص داده‌اند.

علی دایی با 109 گل رکورددار بیشترین گل زده در جهان است و بهترین گلزن بین‌المللی محسوب مي‌شود.

حسین رضازاده نیز دارای عنوان قوی‌ترین مرد جهان در کتاب گینس است که سنگین‌ترین وزنه جهان را جابه جا کرده است.

نام علی شادلو - شناگر ایرانی - هم در این کتاب ثبت شده است. او در 53 روز از آستارا (غربی‌ترین نقطه دریای خزر ) تا بندر ترکمن (شرقی‌ترین نقطه این دریا) شنا کرده است. او با شناکردن عرض 600 کیلومتری دریای خزر، نام خود را به عنوان برترین شناگر استقامت جهان در کتاب گینس ماندگار کرده است.

عنوان طولانی‌ترین نقاشی جهان هم به ایرانیان اختصاص دارد. برای ساخت این نقاشی 5کیلومتری، بوم‌های 100متری نقاشی به هم متصل شده اند. موضوع این نقاشی که «به سوی نور» نام دارد، زندگی حضرت محمد و تلاش او برای گسترش صلح و عدالت است. رکورد قبلی طولانی‌ترین نقاشی با 2987 متر در امارات متحده عربی ثبت شده بود.

+ نوشته شده توسط Scorpio در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 9:15 |

مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت: كاش يك غذاي حسابي باشد؟ اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است..
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد. ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي: اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.

برگرفته از سایت زهرا

+ نوشته شده توسط Scorpio در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 12:2 |