تبليغاتX
آبان - روزمرگی...
دچارش شدم.

هر روز صبح زود از خواب بیدار میشم. آقای همسر رو به زور بیدار میکنم و معمولا با یک ربع - بیست دقیقه تاخیر میرسم سر کار. تا عصر کارهای مربوط به شرکت رو انجام میدم و میرم خونه. شام بپز، بشور، جارو کن، گاهی اوقات هم سریالی، چیزی.

دقیق نمیدونم تا کی میشه به این زندگی ادامه داد. تا کی میشه ۲، ۲ تا ۴ تا کرد و...

از همه بدتر تا کی میشه به کارفرما جواب پس داد. گاهی وقتها به خودم میگم فازی این واقعا تویی؟ داری به کجا میری؟ به چی میخوای برسی؟ یه تکونی به خودت بده. یه سر و سامونی به زندگیت.

گذشته ها گذشت. خوب و بد. زشت یا زیبا. امروز تمام تلاشت رو بکن که دیگه فردا دیره.

ده - دوازده سال پیش از این چه آرزوهایی داشتم!!!... ولی چه حیف. تمام لحظه لحظه های عمرم رو به بطالت گذروندم. حالا بعداز گذشت این سالها رسیدم به سر خط!

 

+ نوشته شده توسط Scorpio در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 9:14 |